************************************************![]()
*************************************************![]()
بسترم...
صدف خالی یک تنهایی است!
و تو...
چون مروارید٬گردن آویز کسان دگری!!!
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی-
برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبختی بنگرم.
سلام ماهی ها...
سلام ماهی ها...
سلام قرمزها٬سبزها٬طلایی ها
به من بگویید آیا در آن اتاق بلور
که مثل مردمک چشم مرده ها سرد است
ومثل آخر شبهای شهر٬بسته و خلوت
صدای نی لبکی را شنیده اید
که از دیار پری های ترس و تنهایی
به سوی اعتماد آجری خوابگاهها٬
و لای لای کوکی ساعتها
و هسته های شیشه ای نور-
پیش می آید؟
و همچنان که پیش می آید
ستاره های اکلیلی٬از آسمان به خاک می افتند
و قلبهای کوچک بازیگوش
از حس گریه می ترکند...
*****************************************************![]()
****************************************************![]()
شبها که همه خوابند و من در انتظار تو
ستاره ها با چشمک زدن مرا سرزنش مي کنند
ومن باز هم مثل هميشه به انها ميگويم که تو مي ايي
به تکرار هميشه چشمانم به در سفيد مي شود وتو نمي ايي
گاه خيال تلخ نيامدنت سعي مي کند وارد کلبه خرابه ذهنم شود
ولي خون جاري در رگ هايم اجازه ورود به ان ها را نمي دهد
وبازمثل هر شب سرزنش ستارگان رابه دل نميگيرم وميگويم که تو مي ايي![]()


















